میتونیم ببینیم که تکیه گاه مطمئنمون زیاد فرسوده نشده
و این قلعه داغون شده میشه دوباره ، بهبود پیدا کنه
******
تو اون روز ،
تاریکی مطلق که سکوتی مطلق فرا گرفته بودش
تو فصل خزان سال ، وقتیکه ابرا به آسمون رو میگیرن
من سوار بر پشت اسبی تنها بودم
اونم تو تنهاترین مسیر این سرزمین
به خودم اومد و دیدم که داره خورشید غروب میکنه
تو کوهستان خونه امیدم قرار داشت
میدونم که چیزی که قرار بود بشه نشه
ولی تو اولین نگاه به این وجود
من تو وجودم غم غیر قابل تحملی رو حس کردم
شعری رو میدیدم که فرار واهی منو از این ورطه نشون میداد
شعر دیوارهای متروک و بی کس
شعر کامیونهایی که توشون درختای مرده رو دارن حمل میکنن
با وجدانهای افسرده مردم دیگه
همه جا سرد و خشک بودش
غرق شدن
برای پیدا کردن ذات زندگی