ناگفته ها...

 

//:میخواستم

///:چیه!

//:میخواستم

///:چی میخواستی!

//:میدونی؟

///:چی رو!

//:راستش میخواستم بگم که

///:چیه!

//:میدونی من خیلی وقته میخوام

///:بگو چی میخوای!

//:میخوام ٬ میخوام یه چیزی بهت بگم

   اما موندم بگم یا نه؟

///:چرا نمیگی؟

//:اخه نمیدونم از کجا ٬ یا چه شکلی شروع کنم

///:خب سعی کن یه جوری شروع کنی دیگه

//:ببین باشه یه وقته دیگه ٬ یه روزه دیگه ٬ 

   سره یه فرصته دیگه

///:هیچ یادته تا حالا چند دفه این رو گفتی

   اخه اون روز کی میرسه؟

//:بلاخره میرسه شایدم اون روز که...

 

دیشب

 

دیشب



چشم هایم را بر هم گذاشتم


و آرزویی در دل کردم


آرزویی هر چند بچه گانه


هر چند از روی دل...


هر چند ...


می دانم ممکن است به آرزویم نرسم


ولی حتی اگر به آرزویم نرسم


من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کنی


با تو هستم و خواهم بود


هرگز تو را فراموش نخواهم کرد


حتی اگر فاصله ها باعث دوری دیده ها گردد


همیشه در دلم خواهی ماند


جایی که جای هیچ کسی نیست بجز تو


و هیچ کسی نمیتواند جای تو را در دلم بگیرد


نگاهت در یاد من همیشه جاوید است..


برای همیشه...

 

 

مهربانم

 

مهربان که می شوی

نگرانم می کنی!

موعد نارنج و شکوفه

دلم می لرزد.

آب و آیینه می آوری

و رد می شوی از کنار خاطره هایم

در سکوتی محو.

مهربان که می شوی

بوی رفتن می آید...

 

کوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم


در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت


آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!


با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!